تبلیغات
وبلاگی متفاوت
وبلاگی متفاوت



تعطیل

این وبلاگ دیگه آپ نمیشه !
آدرس وبلاگ جدیدم :
www.lp-lp.mihanblog.com


یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 توسط شاهین | نظرات ()

عـــشـــق هـرگـز نمی میرد



در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.
هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد.


زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی میرسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو میرود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.

این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد.
دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.

منزل پرفسور در حومۀ شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت.
هاچیکو یک روز به دنبال پرفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابر از او می خواهد که به خانه برگرداند هاچیکو نمیرود و او مجبور می شوند که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.

در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمیگردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پرفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه میکردند.

در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا میرود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پرفسور به دونبالش آمده و به خانه میبرندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پرفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار میکرد و به هر طریقی بود خود را راس ساعت ۴ به ایستگاه میرساند.

این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه میخواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند.

هاچیکو خانوادۀ پرفسور را ترک کرد و شبها در زیر قطار فرسوده ای میخوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش میماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ ۱۹۳۴ در سن ۱۱سال ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند.

وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
تا امروز تندیس برنزی هاچیکو همچنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پرفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگیش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاه هاش بنا شد.

آقای جیتارو ناکاگاوا رئیس جمهور ژاپن انجمن برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
و این داستان حقیقی و باورنکردنی از وفاداری بی حد سگی است که ثابت کرد عشق هرگز نمیمیرد و هیچگاه فراموش نخواهد شد.



دوشنبه 24 آبان 1389 توسط شاهین | نظرات ()

نقد آلبوم دقایقی تا نیمه شب از لینکین پارک

کاور البوم

اینجانب پس از یکسال کار و تفکر رو اخرین آلبوم لینکین پارک تصمیم گرفتم که نقد این البوم را در وبلاگم و سایت لینکین فنز قرار دهم البومی که یکسال مغز مرا متلاشی کرد.

خوب اوّل از همه میریم روی نام البوم-خودم می دونم که میدونید-نام البوم از ساعت اخرالزّمان گرفته شده است ساعتی نمادین که پس از جنگ جهانی دوّم ساخته شده است و هدف از ان اگاهی مردم از پایان جهان اتمی میباشد و به خاطر اسرارهای مکرر جمهوری اسلامی ایران و نظام کمونیستی کره شمالی برای دستیابی به انرژی اتمی و سلاح های اتمی آمریکا روسیه و رژیم اسراییل این ساعت اکنون روی 11:55 نیمه شب تنظیم شده است که همان معنی دقایقی تا نیمه شب را می دهد که عنوان البوم است کاور این البوم نیز در ناحیه ی جنگی اوماها تهیّه شده است.

 آلبوم با اهنگ wake شروع میشود که نوایی مانند تیک تیک ساعت دارد و منظور از ان نزدیک شدن به نیمه شب...


 و پایان دنیا میباشد.

اهنگ بعدی given up که به معنی تسلیم شدن میباشد شخص در مقابل شرایط پیش امده بر جهان تسلیم می باشد و ان را عذاب الهی می داند و در اخر اهنگ خدا را فریاد میزند این اهنگ جز یکی از بهترین راک های امسال بود و کلیپ ان کم خرج ترینکلیپ البوم است.

اهنگ بعدی Leave Out All The Rest میباشد که حقیقتا ازشش را داشت که در یک پست ان را نقد کنم اهنگی که هرکسی ان را شنیده به ارامش خاصی رسیده و یا اگر ویدیوی ان را دیده باشد شاید به تفکر عمیقی فرو رود من خودم این اهنگ را برای 10 نفر که اصلا لینکین پارک را نمی شناختند یا از روی نا اگاهی این گروه را شیطان پرست میدانستند پخش کردم.

اوّلی دختری 6 ساله بود که نه انگلیسی می دانست و نه چیزی از موسیقی از انجایی که دوست ندارم این اهنگ ها را افراد زیر 14-15 ساله بشنوند در حال تعویض اهنگ بودم که او ناراحت شد و از من خواست که اهنگ را دوباره برای او بگذارم.نفر بعدی دختری 14 ساله بود که او هم وقتی اهنگ را شنید گفت حس مرموزی در ادم ایجاد می کند وقتی ویدیو را برای دوستانم می گذاشتم همگی به این نتیجه می رسیدیم که این اهنگ حالتی معنوی دارد خوب همه میدانیم که رحمت خداوند شامل کسانی می شود که نام او را در دل ها نگاه دارند منظر از نام اهنگ یعنی همه چیز در این دنیا مثل پول،مقام،زن،فرزند،مشکلات،و همه چیز را ترک کن و خود را از این دنیا رها کن اکنون در تنهایی که برای تو می ماند کسی نیست جز خدا پس تسلیم نشد و به پا خیز گروه نیز در پایان ویدیو همگی در نزدیکی کره ای نورانی که شبیه خورشید می باشد می ایستند و ویدیو یک حالت ارامش به بیننده انتقال می دهد و این یعنی دوستی با خداوند به عقیده ی من خود من این اهنگ را می توانیم اهنگی بدانیم که گروه برای خدا خوانده است.

اهنگ بعدی bleed it out می باشد که حالتی شاد دارد و در کنسرت ها و فستیوال ها با برگزاری ان با هیاهوی خاصّی همراه است...شعر این اهنگ معنای خاصی ندارد همانطور که در طول اهنگ می شنویم half the woeds don't mean a thing منظور این اهنگ شادی ساده ای می باشد که مانند زندگی شیرین است اما ما نمیدانیم که شادی چقدر تلخ میباشد...مثل خونریزی میباشد که از سر دیوانگی بخاطر رنگ خون زخم را بیشتر فشار میدهیم تا خون بیشتری خارج شود.

یکگ ضرب المثل اسپانیایی می گوید:وقتی به دنیا امدم گریه میکردم وقتی زندگی کردم فهمیدم چرا گریه می کردم!

نوبت اهنگ shadow of the day میباشد که ربط زیادی به عنوان البوم دارد و ویدیوی ان نامزد دریافت جایزه ازMTVمیباشد.و معنی ان سایه ای است که دنیا را خاکستری می کند ولی قسمت امید دهنده ی شعر زمانی است که می شنویم خورشید برا تو بوجود امده و ایستاده و در مقابل تاریکی می جنگد.در ابتدای کلیپ وقتی چستر از خواب بیدار می شود ساعت 11:55 دقیقه را نشان میدهد که همان ساعت اخرالزمان می باشد و طول اهنگ تقریبا 4:49 دقیقه می باشد در وبلاگی خواندم که اخرهای اهنگ خسته کننده است!!که اینطور نیست و علت ان این است که خوب 5 دقیقه ی دیگر ساعت 12 می شود و کار دنیا به پایان میرسد ولی اگر سولوی اخر زده نمی شد اهنگ در 11:58 به پایان میرسید!!!چستر بعد از نگاه کردن به ساعت نگاهی به اخبار تلوزیون میکندکه به حالت نگران کننده ای اخبار جنگ را میدهد پس از ان چستر صورت را تراشیده لباس پوشیده کفش سربازی به پا کرده و بیرون می رود و به حالتی بیخیال از میان جنگ کنندگان عبور می کند.

اهنگ بعدیWhat I've Done میباشدکه به نظر من بهترین ویدیو می باشد اهنگی که جای بحث زیاد دارد هرچند فریاد های چستر تاثیری بر مردم این دنیا نداشت زیرا گرسنگی و فقر و جنگ ها گسترش می یابند و محیت زیست هنوز هم در حال نابودی است!در طول کلیپ صحنه هایی از از نابودی محیط زیست گرسنگی فقر و جنگ نشان میدهد در وسط های کلیپ می شنویم که انسان دنبال شروعی دوباره می باشد و سعی می کند دنیای نابو شده خود را دوباره بسازد ولی ویدیو صحنه هایی از تغییر ژن انسان و حیوان را نشان میدهد و گلی که تازه شکوفه کرده بود دوباره پژمرده می شود.

اهنگ بعدی hands held high می باشد اهنگی که شبیه موسیقی رپ می باشد ولی من خودم تا به حال همچین رپی نشنیدم.توی سایتی دیدم که کلیپ غیر رسمی از این اهنگ زده شده همین جا از سایت لپ-فنس می خواهم که لینک ان را برای دانلود بگذارد.شعر این اهنگ گویی برای خانواده ای خوانده شده که خود را برای جنگ اماده می کنند.در قسمتی از شعر می شنویم پدرم میترسد ولی به حد کافی غرور دارد که ان ترس را نشان نداده و به ما انتقال ندهد.در پایان هم می شنویم که با دست هایی که به سمت اسمان بلند شده اقیانوسی از محبت ها باز شده و تو را در خود غرق می کند و در زمینه صدای امین را می شنویم.

میرسیم به No More Sorrow اهنگی که راب عاشق ان می باشد ولی به نظر من منظور توی درون است.

اهنگ بعدی Valentines Day اهنگی که برخلاف نامش مضمونی غمگین دارد.فردی که درونش مانند زمستانی سرد و خشک می باشد و از دوری معشوق رنج می برد و به اشتباهات خود پی می برد و می گوید من هیچوقت معنای تنهایی را جز اکنون نفهمیدم و بعد مدام کلمه روز ولنتاین تکرار می شود.

نوبت به In Between میرسد به نظر من این اهنگ دنباله اهنگ قبلی می باشد و فرد به دنباله عذرخواهی از معشوق می باشد و بین غرور و پیمانش درجا میزند بین دروغ هایش و این که چگونه راستی و حقیقت را برملا سازد اهنگی که به جای چستر ، مایک ان را خواند و واقا هنر خود را به نمایش گذاشت.

اهنگ بعدی In Pieces می باشد شاید اگر بخواهیم به حرف های مایک گوش دهیم این اهنگ هم مربوط به اهنگ قبلی می باشد این اهنگ برای همان معشوقی خوانده شده که اکنون دروغ هایش بوی راستی می دهد و با اینکه لب های او می گوید دوست دارم ولی از چشم هایش تنفر می بارد در طول شعر می شنویم من تو را ترک می کنم و تو تنها می مانی تنها با رازهایت !دروغ نگو...

تو به من قول اسمان ها را داده بودی {در اسمان قول داده بودی} مرا در بازوهایت فشرده بودی ولی من تو را ترک می کنم فقط به خاطر دروغ هایت!

می رسیم به عشق من The Littel Things Give You Away اهنگی که دارا سبکی قدیمی میباشد و واقا زیباست اگر برای این اهنگ هم یک ویدیوی رویایی مثل {لیو اوت ال د رست}ساخته می شد خیلی خیلی خوب می شد.

اهنگ دارا غم می باشد. غمی تیره و دردناک باید هم چنین باشد زیرا دنیای یک فرد که نابود شده و معشوق خود را هم ترک کرده نباید غیر این باشد.

ضرب المثل ایرانی:امروز رو به پایان است فردا احتمالی بیش نیست پس امروز را آدم باش.


جمعه 21 آبان 1389 توسط شاهین | نظرات ()

احمقانه ترین سوالات از مایکروسافت!


منبع :
 Www.P30Mania.MihanBlog.Com

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده‌اند. لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:

....................

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer

....................

مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

....................

یک مشتری نمی‌تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
....................

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.

....................

مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

....................

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

....................

مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می‌نویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟



بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب

سه شنبه 22 تیر 1389 توسط شاهین | نظرات ()

مردی که دنیا را نجات داد!


این داستان 100 درصد واقعی است.

منبع : 
Www.P30Mania.MihanBlog.Com

اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.
باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:
اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند....
گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...



بقیه ی داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب

سه شنبه 22 تیر 1389 توسط شاهین | نظرات ()

فلش پلیر برای مرورگر وب Flash Player 10.0.22.87



آخرین نسخه فلش پلیر برای مرورگرهای اینترنت اکسپلورر و فایرفاکس ، اپرا، کروم و ...نصب این نرم افزار جهت دیدن سایت هایی که از فایل های فلش استفاده نموده اند و یا تماشای فیلم های آنلاین مانند سایت یوتیوب ضروری است می باشد.

  دانلود  Flash Player 10.0.22.87 - IE (حجم : 2 مگابایت)  - نسخه ویژه مرورگر اینترنت اکسپلورر

  دانلود  Flash Player 10.0.22.87 - Non-IE (حجم : 2 مگابایت)  - نسخه ویژه مرورگرهای فایرفاکس، اپرا، کروم و ...

 

پسورد:  www.yasinmedia.com


شنبه 14 فروردین 1389 توسط شاهین | نظرات ()

خدا و گنجشک

گنجشک با خدا قهر بود

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :

 لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

پنجشنبه 27 اسفند 1388 توسط شاهین | نظرات ()

آیا شیطان وجود دارد؟؟

آیا شیطان وجود دارد؟و آیا خدا شیطان را خلق کرد ؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460-
F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن!

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


دوشنبه 24 اسفند 1388 توسط شاهین | نظرات ()

راه بهشت _ پائولو كوئیلو

سلام....واستون یه مطلب از کتال بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم " پائولو كوئیلو گذشتم . از وبلاگ زنگ تفریح .جالبه حتما بخونید

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

مرد : كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...
 

شنبه 22 اسفند 1388 توسط شاهین | نظرات ()

اینو بخون تا بفهمی زندگی چه جوریه و چه جوری باید زندگی کنی

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ... 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش. 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. 

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم: 
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!! 
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: 
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟ 
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش كنی؟
گفتم: نه ! 
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟ 
با درماندگی گفتم: آره، .... نه، ... نمی دونم !!! 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین .... 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد. 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟ 
جواب دادم: نه ! 
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

امروز روز جهانی آدمهای آشفته است

هر 60 ثانیه ای رو كه با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یك دقیقه از خوشبختی است كه دیگر به تو باز نمیگردد

پیام امروز اینست:

زندگی كوتاه است، قواعد را بشكن،

سریع فراموش كن،
به آرامی ببوس،
واقعاً عاشق باش،
بدون محدودیت بخند،
و
هیچ چیزی كه باعث خنده ات میگردد را  رد نكن

شنبه 22 اسفند 1388 توسط شاهین | نظرات ()

پارکور چیست؟



پارکور یک ورزش و هنر است ، هنر جا به جایی. برای مثال یک فرد عادی وقتی به یک ارتفاع می رسد دنبال پله برای پایین آمدن از آن می گردد اما یک پارکور کار از آن ارتفاع می پرد. یک آدم عادی وقتی به یک مانع می رسد مسیرش را عوض می کند اما یک پارکور کار آن مانع را با یکی از حرکات پارکور پشت سر می گذارد. البته منظورم این نیست که از این به بعد بجای از پله بالا و پایین رفتن از در و دیوار بپرید بالا و پایین و این کار در قالب ورزش انجام می شود نه زندگی روزمره !

اگر بخوام رسمی تر توضیح بدم میشه پارکور یعنی رفتن از نقطه A به B در سریعترین زمان با استفاده از توانایی های بدن انسان.

پارکور در ایران ورزش جا نیفتاده ای هست و خیلی ها تا حالا اسم آن را هم نشنیده اند و بدتر از آن عده ای درک نادرستی از این ورزش دارند مثلآ میگن این ورزش مال دزد هاست که از در و دیوار بری بالا یا عده ای فکر می کنند که پارکور جنگولک بازی ، بدل کاری ، حرکات آکروباتیک ، کلکل و… این چیز هاست که همگی اشتباه و غلط محض است.

پارکور مثل سایر ورزش ها ذهن شما رو از این دنیای کثیف آزاد می کنه و استرس رو به شدت کاهش می ده. به شما یاد میده چطوری با مشکلات زندگی مبارزه کنید. چون کم کم یاد می گیرید که نباید به خاطر وجود یک مانع مسیرتان را عوض کنید. باید مانع را از سر راهتان بردارید.

پارکور در دسته ورزش های بسیار خطرناک (Extreme) قرار نمی گیره ولی خوب ورزش خطرناکی هست و باید در آن سیاست ، صبر ، خود باوری ، شجاعت و… داشته باشید که با تمرین همه اینها را بدست میارید که در زندگی بسیار کمکتون می کنه.

واسه انجام تمرینات مطلوب پارکور باید کمی آمادگی بدنی (انعطاف و وزن مناسب و…) داشته باشید ولی با نداشتن اینها هم میتونید تمرینات پارکور را در حد خودتان انجام دهید.
عده ای فکر می کنند پارکور یعنی کله خر بودن ! میگن وقتی پله هست چرا از دیوار بپریم؟ خوب وقتی می تونید توپ رو با دست ور دارید و بدوید توی دروازه حریف و توپ رو بندازید اونجا چرا انقدر جون می کنید با پا بهم پاس می دید و… ، وقتی می تونید با هلی کوپتر یا تله کابین بروید بالای کوه چرا کوه نوردی می کنید که آخرش هم از اونجا بیفتید پایین؟
پس می بینید که ذات ورزش همین است و ذات پارکور هم مثل سایر ورزش ها گذر از موانع است. ورزشکاران بخاطر علاقه ورزش می کنند لازم نیست حتمآ با دید سود و منفعت جویی به ورزش نگاه کنید.

پارکور مثل همه ورزش های دیگه دنیایی از تکنیک و فلسفه است. یک انسان عادی وقتی از ارتفاع 4 متری بپرد بدون شک آسیب می بیند در حالی که یک پارکور کار به سادگی از آن ارتفاع می پرد بدون اینکه کوچکترین آسیبی ببیند ، او با استفاده از فنون پارکور فشار وارد بر پاها را دفع می کند و صحیح و سالم می رود.


تاریخچه پارکور


پارکور از قدیم و زمانی که انسان نیاز به شکار کردن و شکار نشدن داشت وجود داشته است اما جرقه های پارکور به معنی امروزی توسط یک سرباز فرانسوی جنگ ویتنام به نام ریموند بل (Raymond Belle) زده شد. او در جنگ نیاز به هنری برای تعقیب و فرار ، امداد و نجات داشت. او از جمله آتش نشان های دلیر نیز بود و چندین ماموریت بسیار خطرناک را انجام داده بود. حدودآ 28 سال پیش در یکی از روستاهای اطراف فرانسه پسر ریموند ،  دیوید بل (David Belle) بعضی از این حرکات پدر خود را با بازی های کودکانه با دوستانش آمیخته بود. وقتی بزرگتر شدند روی این هنر کار کردند و آن را به این شکل امروزی تبدیل کردند. در اصل پدران این رشته دیوید بل و سباستین فوکان (Sebastian Foucan) هستند.

بعد از مدتی بین سباستین فوکن و دیوید بل اختلافاتی بر سر عقاید مختلف بوجود آمد که منجر به تقسیم شدن این رشته به دو بخش متفاوت شد. سباستین معتقد بود که در پارکور باید کمی حرکات نمایشی و خلاقانه و زیبا وجود داشته باشد ، اما دیوید می گفت زیبایی حرکات هیچ اهمیتی در پارکور ندارد. پس سباستین رشته جدیدی به نام Free Running را پایه گذاری کرد.



تفاوت Free Running با Parkour در طرز تفکر برای گذر از موانع است.Parkour : رسیدن از نقطه A به B در سریعترین زمان ممکن با استفاده از توانایی های بدن انسان.

Free Running : رسیدن از نقطه A به B با زیبا ترین ، خلاقانه ترین ، هارمونیک ترین حرکات در کوتاه ترین زمان ممکن با استفاده از توانایی های بدن انسان.

اگر می خواهید درباره این رشته بیشتر بدانید می توانید به سایت های زیر مراجعه کنید :

Parkour.ir

Parkour.net





پنجشنبه 20 اسفند 1388 توسط شاهین | نظرات ()

درسی از زندگی


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و چیزهایی را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا، برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یک مار سمی مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان، شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند :

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.


و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.


پنجشنبه 20 اسفند 1388 توسط شاهین | نظرات ()

درس زندگی 3

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.
سؤال این بود: "نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟"
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آنکه از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

نتیجه اخلاقی : نباید هیچگاه فراموش کنیم که دنیای اطراف ما را فقط آدم های مهم نمی سازند تا در خاطر ما بمانند!

دوشنبه 26 بهمن 1388 توسط شاهین | نظرات ()

درس زندگی 2

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را در میان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار در حالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت در حالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را بر خلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
سپس او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

نتیجه اخلاقی : این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، و ناگهان در زمانی در اثر اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. گرچه اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم ولی افسوس که نمی دانیم که چه زود فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

دوشنبه 26 بهمن 1388 توسط شاهین | نظرات ()

درس زندگی

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد کافی شاپ هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ 
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.
پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و به بستنى خالى اکتفا کرده بود!

نتیجه اخلاقی : منصفانه نیست که هیچگاه و تحت هر شرایطی خدمات همنوعان خود را نادیده بگیریم!

دوشنبه 26 بهمن 1388 توسط شاهین | نظرات ()




figo_sh915@yahoo.com

چند جمله ای برای زندگی
موبایل
روانشناسی
دیگر
مطالب خواندنی
اینترنت
ایران باستان
بازی های آنلاین
فیلم و عكس هایی از آن ها
مطالب و عكس های جالب
دانلود
داستان های كوتاه

تعطیل
عـــشـــق هـرگـز نمی میرد
نقد آلبوم دقایقی تا نیمه شب از لینکین پارک
احمقانه ترین سوالات از مایکروسافت!
مردی که دنیا را نجات داد!
فلش پلیر برای مرورگر وب Flash Player 10.0.22.87
خدا و گنجشک
آیا شیطان وجود دارد؟؟
راه بهشت _ پائولو كوئیلو
اینو بخون تا بفهمی زندگی چه جوریه و چه جوری باید زندگی کنی
پارکور چیست؟
درسی از زندگی
درس زندگی 3
درس زندگی 2
درس زندگی

اردیبهشت 1390
آبان 1389
تیر 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388

شاهین

فول آلبوم خوانندگان ایرانی

گلوله نمک ! فقط بخون و بخند
«گنجینه جدیدترین ها»
فروشگاه اینترنتی
بازی های آنلاین فلش
بهترین وبلاگ در مورد رزیدنت اویل
یک زن
اشكان آنلاین
..:: ابــــــــرتـــیـــره ::..
مرکز دانلود ایرانیان باور نداری بیا تو
قدرتمند ترین سایت دانلود موزیک ایرانیان

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد